حضرت دوست
پرنده هایی که می خوانند اسیر می شوند... و انها که در خواندن خسیسند محکوم به ازادیند
به چشمان روبرویم اعتمادی نیست یا باید انقدر بالا را نگاه کنم که به اسمان برسم یا باید به زمین ، به همین علف های هرز قناعت کنم
رسیدن تننها پایان یک مرحله است انجا که باید انتظاری دیگر اغاز کرد... ولی نه سبزی اش به رنگ چشمانت شبیه است و نه ابی اش به زلال اشک هایم من ارزو کردم باران های پاییزی با تو بودن را.... پاییز بیشتر شبیه من و توست میخورم... می نوشم... می خوابم... بیدار می شوم... قدم میزنم... عاشق می شوم... اشک میریزم... می خندم... حرف می زنم... تماشا می کنم... می شنوم... .... تا ان هنگام که بمیرم و خاک بدنم بستر گرمی شود برای رویش سبزینه ای استوار و تو زیر ان بنشینی... بخوری... بنوشی... بخوابی... ... .... ... و این داستان ادامه دارد تا ان روز که جهان ، تمام سبز شود... تکه ای از نانش را بخشید این همان گندمیست که پدر را از بهشت و او را از جهنم باز داشت... تو.... بااو... چقدر تکراریست این داستان... بین منو ادمها میفشارد مرا به خود ، درد... اینبار تمام خواهد شد و من منتظرم... . . . اما باز... شکست حجمی را در خود حس میکنم تو میایی سکوتم را مردانه از دستش میر هانی... باز میغلتد بر اندامم داغ... اشک.... این معشوقه ی من . . باز زنده ام خوب یادم نیست...! روزیکه منو فرستادی به این غربت، دقیقا بهم چی گفتی؟!... گفتی مراقب خودت باش؟!.... یا گفتی نگران نباش... من مراقبتم؟! قصه را از اول مرور میکنم از همان یکی بود یکی نبود اولش میفهمم من هیچ وقت در این قصه نبودم... اینبار تو بگو قصه را با چه جمله ای شروع کنم؟!! ادمیتشو الزایمر میگیره؟!!! باران میبارد... نقطه... نقطه باز بینمان نقطه چین است امروز با نگاهم که نقطه چین ها را پر رنگ میکنم چشمانم خیس میشود و من هنوز نقش شیشه ها را نمیدانم... سرم را که بالا میگیرم... چشمانم زن برهنه ای می شوند در سرباز خانه ! و باز احساس می کنم کفش ها زیباترند... . . خدایا در این هرزه بازار نگاه ها... دیشب به مادرم گفتم چگونه همه چیز تغییر کرده است ان روزها قصه میگفتی که خوابم کنی و امروز قصه هایت برای بیداریست!!! ولی اگر ته دلم را بخواهی ... هنوز قصه هایت را برای خوابیدن بیشتر دوست دارم... و من اینجا کمی دورتر اخرین رقص برگها را تماشا میکنم تا از ذهنم میگذرد که چرا کسی مرگ برگ ها را اشک نمیریزد ؛ اسمان می غرد و قطره های باران فاصله ی مارا وجب میکنند . رج اخر را که می بافی پاییز شروع می شود صمیمیت میانمان کمرنگ میشود میروم تا دریا ، تنهایی ام را به یادم اورد شاید هم اگر خدا بخواهد کمی غرق شوم!.. چند سال پیش که میومدم تو حیاط کوچیکه خونه ، دلم خوش میشد به اسمون بزرگش... ولی حالا انقد ساختمونای n طبقه دوروبرمونو گرفتن که سهمم از اسمون شده یه کف دست اسمون دودی... وقتی تیکه تیکه اسمونمو زیر ساختموناشون پنهون میکردن هیچکس ازم اجازه نگرفت.. اینا اسمونمو دزدیدن... حالا واسه پس گرفتنش یقه ی کدوم یکی از اهالی محترمشو بچسبم؟؟ زمینتو دادی دست ادما که متر بندازنو وجب به وجبشو صاحب بشن... اخه اسمونتو چرا؟!؟! من اسمونمو می خوام من اسمونمو می خوام... من بیشتر تورا می خوانم من کم نمی اورم تو چطور؟ چشم دوخته ای به بیداری زمین تقدیر هرکس بسته به درصد عاشقی امشب تغییر میکند من که عاشقی نیاموخته ام چه؟ پس خودرا به عاشقی میزنم روی سیاهم را در سایه ی کتابت پنهان میکنم تمام نیازم را در کف یک دست جای میدهم و میرسانم به درگاهت... توراکه میخوانم... عاشق میشوم امشب تو خالی دستانم را ببین و من دریای کرمت را... چشمانم میبارد. . . حالا هرچقدر تازیانه ی رنج را محکمتر بزنی چشمانم ازین بارانی تر که نمیشود... من به این رنج نه ، این رنج به من خو گرفته است فقط بگو تو در این خانه میان من و این رنج میمانی؟؟! "الهی من لی غیرک" را . . . خسته شدن انقدر دویدنو دویدن که مالک این خاک سرد بشن که یک متر بیشتر که یک اجر بالاتر... من یک وجب ازین خاکم نمیخوام ولی خسته تر از همه ی این ادمهام... خستم از تکرار اینکه هیچ قلبی به خاطر من نمیزنه که مالک هیچ دلی روی زمینت نیستم من دلگیرم دلگیرم ای عشق... و باز به این دلخوش که باخبری از حالم همون روزیکه مستو خراب شیونو زاری میکردمو دنبال راهی میگشتم که از مشکلی که خودم برای خودم ساخته بودم فرار کنم؟ از هرکسی کمک میخواستمو به هرکسی رو مینداختم دنبال نگاهی میگشتم که نگرانم باشه... و چشمای کورم تورو نمیدید که اروم ایستادی پشت همین لحظه و نگاهم میکنی... چقدر دلشوره داشتی که من نبینمت بلاخره دلت طاقت نیاوردو جلوتر اومدی... تو گوشم زمزمه کردی: الیس الله بکاف عبده؟ و دلم ساکت شد انقدر ساکت شد که خجالت کشیدم سکوتشو بشکنمو های های گریه کنم اون روز تو شرم منو دیدیو من دستای تورو که تند تند گره هامو باز میکردن... هوای افطار با لحن موذن زاده اردبیلیو طعم شله زرد چه خوبه ادم دلتنگ چیزی بشه که احاطش کرده دلتنگه مهربونیات... خدا جونم اومدم که باز یه بار دیگه مهمونت بشمو سر سفرت بشینم حالا من ناز میکنمو تو ناز میکشی حالا دلم ضعف میره و به خاطرت لب میبندم حالا تویی و منو دعای سحر منمو شوق افطار توییو یه دل عاشق این ماه میخوام اسمونی شم هوای منو دلمو داشته باش... داریم میایم که یک ماه ماله تو باشیم از همین اولین ظهره اولین روز مهمونیت... سلام صاحب خونه... قاصدک شونه ی پیامبرو بوسید و همونجا اروم گرفت تو گوشش زمزمه کرد: خسته نباشی همکار! پیامبر فقط لبخند زد. . . . قاصدک پیام زمینی هارو به اسمون ، به گوشی شنوا میرسوند و پیامبر نورو به تیرگی زمین. . . . . قاصدک ترانه میخوند و پیامبر خسته میرفت میخوام تو سطر بعد تمام غصه هامو داد بزنم... ......... ولی تو جز دال و الف و دال غصه هامو نمیفهمی و تو هم دو دال و یک الف داری برای خودت که من نمیفهمم... حالا با خودم فکر میکنم : اگه خدا نبود چقدر رو زمینش غرییب میموندیم ... چندیست که می خواهم بدانم. . . کدام جمعی "ها " را چنین استادانه به " تن " ضعیف من پیوند داده ؛ انچنان که خیال جدایی اش نیست؟؟!! خسته ام کردی... فقط کمی حرف بزن... فقط کمی... انقدر که چینی نازک تنهایی من ترک بردارد!

