تبليغاتX
حضرت دوست

حضرت دوست

وقتی سکوت کردی نمی دانستی جهان مرا سکوت به اتش می کشد...

پرنده هایی که می خوانند اسیر می شوند...

و انها که در خواندن خسیسند محکوم به ازادیند

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 12:6 توسط نازی| |

در این راه رسیدن به تو تنهایم...

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 22:29 توسط نازی| |

این همه در دور دست به انتظار کدامین نگاه انقدر بیتابم...

به چشمان روبرویم اعتمادی نیست

یا باید انقدر بالا را نگاه کنم که به اسمان برسم

یا باید به زمین ، به همین علف های هرز قناعت کنم

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 23:54 توسط نازی| |

بیشترین قسمت زندگی ادمها در انتظار سپری میشود

رسیدن تننها پایان یک مرحله است

انجا که باید انتظاری دیگر اغاز کرد...

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 11:47 توسط نازی| |

بهار امد

ولی نه سبزی اش به رنگ چشمانت شبیه است

و نه ابی اش به زلال اشک هایم

از همان اولین لحظه های بهار

 من ارزو کردم باران های پاییزی با تو بودن را....

پاییز بیشتر شبیه من و توست

نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 10:30 توسط نازی| |

من 24 سال است که هرروز

میخورم...

می نوشم...

می خوابم...

بیدار می شوم...

قدم میزنم...

عاشق می شوم...

اشک میریزم...

می خندم...

حرف می زنم...

تماشا می کنم...

می شنوم...

....

تا ان هنگام  که بمیرم و خاک بدنم بستر گرمی شود برای رویش سبزینه ای استوار

و تو زیر ان بنشینی...

بخوری...

بنوشی...

بخوابی...

...

....

...

و این داستان ادامه دارد

تا ان روز که جهان ، تمام سبز شود...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 14:6 توسط نازی| |

تکه ای از نانش را بخشید

این همان گندمیست که پدر را از بهشت و او را از جهنم باز داشت...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 11:31 توسط نازی| |

من... تنها... تنها

تو.... بااو...

چقدر تکراریست این داستان...

بین منو ادمها

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 8:19 توسط نازی| |

چنگ می اندازد بر اندامم ، غم...

میفشارد مرا به خود ، درد...

اینبار تمام خواهد شد و من منتظرم...

.

.

.

اما باز...

شکست حجمی را  در خود حس میکنم

تو میایی

سکوتم را مردانه از دستش میر هانی...

باز میغلتد بر اندامم داغ...

اشک.... این معشوقه ی من

.

.

باز زنده ام

نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 10:21 توسط نازی| |

4 روز از 24 سالگیم میگذره و من هنوز تو گریه های روز اول موندم...

خوب یادم نیست...!

روزیکه منو فرستادی به این غربت، دقیقا بهم چی گفتی؟!...

گفتی مراقب خودت باش؟!....

یا گفتی نگران نباش... من مراقبتم؟!


نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 18:47 توسط نازی| |

من کجای این قصه گم شدم؟...

قصه را از اول مرور میکنم

از همان یکی بود یکی نبود اولش میفهمم

من هیچ وقت در این قصه نبودم...

اینبار تو بگو

قصه را با چه جمله ای شروع کنم؟!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 10:55 توسط نازی| |

چرا تازگی به هر ادمی میرسم

ادمیتشو الزایمر میگیره؟!!!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 11:7 توسط نازی| |

باران میبارد... نقطه... نقطه

باز بینمان نقطه چین است امروز

با نگاهم که نقطه چین ها را پر رنگ میکنم چشمانم خیس میشود

و من هنوز نقش شیشه ها را نمیدانم...

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 13:4 توسط نازی| |

سرم را که بالا میگیرم...

چشمانم زن برهنه ای می شوند در سرباز خانه !

و باز احساس می کنم کفش ها زیباترند...

.

.

خدایا در این هرزه بازار نگاه ها...

نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 10:19 توسط نازی| |

 

دیشب به مادرم گفتم

چگونه همه چیز تغییر کرده  است

ان روزها قصه میگفتی که خوابم کنی

و امروز قصه هایت برای بیداریست!!!

ولی اگر ته دلم را بخواهی ... هنوز قصه هایت را برای خوابیدن بیشتر دوست دارم...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 9:41 توسط نازی| |

تو انجا کمی نزدیکتر نشسته ای و پاییز می بافی

و من اینجا کمی دورتر اخرین رقص برگها را تماشا میکنم

تا از ذهنم میگذرد که چرا کسی مرگ برگ ها را اشک نمیریزد ؛ اسمان می غرد

و قطره های باران فاصله ی مارا وجب میکنند

.

رج اخر را که می بافی  پاییز شروع می شود

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 15:0 توسط نازی| |

سکوت که میکنی...

صمیمیت میانمان کمرنگ میشود

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 21:2 توسط نازی| |

خسته شدم ازین به زبان دوست داشتن و به دل دشمنی هایتان...

میروم تا دریا ، تنهایی ام را به یادم اورد

شاید هم اگر خدا بخواهد  کمی غرق شوم!..

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 22:21 توسط نازی| |

چشم میدوزم به افق ... اونجا که اسمون وصل میشه به پشت بوم یه ۴ طبقه

چند سال پیش که میومدم تو حیاط کوچیکه خونه ، دلم خوش میشد به اسمون بزرگش...

ولی حالا انقد ساختمونای n طبقه دوروبرمونو گرفتن که سهمم از اسمون شده یه کف دست اسمون دودی...

وقتی تیکه تیکه اسمونمو زیر ساختموناشون پنهون میکردن هیچکس ازم اجازه نگرفت..

اینا اسمونمو دزدیدن...

حالا واسه پس گرفتنش یقه ی کدوم یکی از اهالی محترمشو بچسبم؟؟

زمینتو دادی دست ادما که متر بندازنو وجب به وجبشو صاحب بشن...

اخه اسمونتو چرا؟!؟!

من اسمونمو می خوام

من اسمونمو می خوام...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 11:46 توسط نازی| |

تو  به من بیشتر درد و رنج عطا میکنی...

من بیشتر تورا می خوانم

من کم نمی اورم

تو چطور؟

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 22:25 توسط نازی| |

امشب ان بالا نشسته ای

چشم دوخته ای به بیداری زمین

تقدیر هرکس بسته به درصد عاشقی امشب تغییر میکند

من که عاشقی نیاموخته ام چه؟

پس خودرا به عاشقی میزنم

روی سیاهم را در سایه ی کتابت پنهان میکنم

تمام نیازم را در کف یک دست جای میدهم و میرسانم به درگاهت...

توراکه میخوانم... عاشق میشوم

امشب تو خالی دستانم را ببین و من دریای کرمت را...

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 16:31 توسط نازی| |

هوای ذهنم که ابری میشود

چشمانم میبارد. . .

حالا هرچقدر تازیانه ی رنج را محکمتر بزنی

چشمانم ازین بارانی تر که نمیشود...

من به این رنج نه ، این رنج به من خو گرفته است

فقط بگو تو در این خانه میان من و این رنج میمانی؟؟!

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 23:18 توسط نازی| |

 و این روزها چه خوب میفهمم

"الهی من لی غیرک" را . . .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 22:53 توسط نازی| |

ادما خیلی خسته شدن

خسته شدن انقدر دویدنو دویدن که مالک این خاک سرد بشن

که یک متر بیشتر که یک اجر بالاتر...

من یک وجب ازین خاکم نمیخوام ولی خسته تر از همه ی این ادمهام...

خستم از تکرار اینکه هیچ قلبی به خاطر من نمیزنه

که مالک هیچ دلی روی زمینت نیستم

من دلگیرم

دلگیرم ای عشق...

و باز به این دلخوش که  باخبری از حالم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 16:49 توسط نازی| |

اون روزو یادت هست؟!

همون روزیکه مستو خراب شیونو زاری میکردمو دنبال راهی میگشتم که از مشکلی که خودم برای خودم ساخته بودم فرار کنم؟

از هرکسی کمک میخواستمو به هرکسی رو مینداختم

دنبال نگاهی میگشتم که نگرانم باشه...

و چشمای کورم تورو نمیدید که اروم ایستادی پشت همین لحظه و نگاهم میکنی...

چقدر دلشوره داشتی که من نبینمت

بلاخره دلت طاقت نیاوردو جلوتر اومدی...

تو گوشم زمزمه کردی:

الیس الله بکاف عبده؟

و دلم ساکت شد

انقدر ساکت شد که خجالت کشیدم سکوتشو بشکنمو های های گریه کنم

اون روز تو شرم منو دیدیو من دستای تورو که تند تند گره هامو باز میکردن...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 17:1 توسط نازی| |

اخ که دلم هوای مهمونی کرده بود

هوای افطار با لحن موذن زاده اردبیلیو طعم شله زرد

چه خوبه ادم دلتنگ چیزی بشه که احاطش کرده

دلتنگه مهربونیات...

خدا جونم اومدم که باز یه بار دیگه مهمونت بشمو سر سفرت بشینم

حالا من ناز میکنمو تو ناز میکشی

حالا دلم ضعف میره و به خاطرت لب میبندم

حالا تویی و منو دعای سحر

منمو شوق افطار

توییو یه دل عاشق

این ماه میخوام اسمونی شم

هوای منو دلمو داشته باش... داریم میایم که یک ماه ماله تو باشیم

از همین اولین ظهره اولین روز مهمونیت...

سلام صاحب خونه...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 16:31 توسط نازی| |

 

قاصدک شونه ی پیامبرو بوسید

و همونجا اروم گرفت

 تو گوشش زمزمه کرد:

خسته نباشی همکار!

پیامبر فقط لبخند زد. . .

.

قاصدک پیام زمینی هارو به اسمون ، به گوشی شنوا میرسوند

و پیامبر نورو به تیرگی زمین. . .

.

.

قاصدک ترانه میخوند

و  پیامبر خسته میرفت

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 15:9 توسط نازی| |

تویی که این نوشترو میخونی

میخوام تو سطر بعد تمام غصه هامو داد بزنم...

.........

ولی تو جز دال و الف و دال غصه هامو نمیفهمی

و تو هم دو دال و یک الف داری برای خودت که من نمیفهمم...

حالا با خودم فکر میکنم : اگه خدا نبود چقدر رو  زمینش غرییب میموندیم ...

نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 10:21 توسط نازی| |

 

چندیست که می خواهم بدانم. . .

 کدام جمعی "ها " را چنین استادانه به " تن " ضعیف من پیوند داده ؛ انچنان که خیال جدایی اش نیست؟؟!!

 

نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 10:21 توسط نازی| |

چقدر سکوت میکنی...

خسته ام کردی...

فقط کمی حرف بزن... فقط کمی...

انقدر که چینی نازک تنهایی من ترک بردارد!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 11:24 توسط نازی| |